تبليغاتX
بود و نبود...
آرامم!

گله ای نیست...انتظاری نیست !

اشکی نیست...بهانه ای نیست !

این روزها تنها آرامم ...!

+ تاريخ 91/02/22ساعت 22 نويسنده سها

شبيه شاپركهايی كه شب را بی سبب پرواز ميخواهند

تنم را سنگسار هر هجوم وحشي دلدادگی كردم

دلم پر از نگفتن ها

لبم خاموش و حسم شعر

روی صفحه پيغام و چشمی

كه نميفهمد

نگاه شاپرك را ،

حيف.....

من خاموش ميگيرم

+ تاريخ 91/02/15ساعت 22 نويسنده سها |

 

از شدت دلتنگــــــــــی به کُمــــــا رفته ام !!

حرف می زنم

راه می روم

نفس می کشم

اما چیزی حس نمی کنم !

 

+ تاريخ 91/02/02ساعت 22 نويسنده سها |

بايد رها كرد ،

بايد يك طور غريبي قيد همه چيز را زد و نشست يك گوشه و حرفي نزد ...

بايد آرام بود ، خيلي آرام .

بايد به سهراب گفت برادر

چشمها را هر چقدر هم كه بشوئي

هيچ جور ديگري نمي بيني .

همه ي قصه همين است ....

چشم ها را بايد بست !!!

+ تاريخ 91/02/02ساعت 22 نويسنده سها |

یک نفر در همین نزدیکی ها

چیزی

به وسعت یک زندگی برایت جا گذاشته است ...

خیالت راحت باشد

آرام چشمهایت را ببند

یک نفر برای همه نگرانی هایت بیدار است

یک نفر که از همه زیبایی های دنیا

تنها تو را باور دارد ...

+ تاريخ 91/01/24ساعت 14 نويسنده سها |